يوسف من
ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦  

ای مونس شب های من

ای ماه روشن رای من

ای یوسف گم گشته تو

ای من شده یعقوب تو

چشم وچراغ قلب من

ای اختر شب گرد من

پروانه ام گرد تو من

ای تو شمع و پروانه من

مرغ دلم در این قفس

دارد غمی در هر نفس

پس کی تو می آیی بیا

ای آفتاب قلب ما

دل بی تو غوغا می کند

دستش به بالا می کند

هر لحظه می خواند دعا

مهدی بیا مهدی بیا



 
آسمان رحمت
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

مردی از مشرق عشق

لبریز از رویای شعر

خالی از رنگ و ریا

او سکوتیست آشنا

با طلوع سبز خود

 مهربان و با صفا

رنگ دریا را بزد بر قلب ما

شعر سبز زندگی را او سرود

زندگی را او به ما فهماند خوب

ساحل عشق خدا را او نشان داد

باور حق یا علی را او به ما داد

باز آبی شد تمام آسمان

باز باران این سرود جاودان

باز پیچید در فضای قلبها

بوی گلهای امید و خنده ها

تو امیدی

آسمان رحمتی

پیش تو کم می توان گفتن زماه

ای که قلبت وسعت هفت آسمان

مهر و عشقت شبنمی در قلبمان

ای عزیز مهربان با ما بمان

پیشکش دبیر عزیزم

آقای علی رحمتی



 
بو امتحان مياد
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦  
مگه نه

 
گرمی روز بهمن
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٥  

دیشب دوباره دیدم

سردی روز بهمن

با خاطرات آن روز

گرمی دست میهن

با آفتاب دوباره

تاریکی از میان رفت

از گرمی تن عشق

آمد دوباره نوری

با بوی گل خزان رفت

بهمن دوباره آمد

برف سپید بارید

فریاد فجر مردم

در آسمان درخشید



 
هديه زمستانی
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥  

ماه پنهان است

 زیر لایه هایی از ابر

 گویا که آسمان پوشیده از سرما

لباسی گرم

لایه لایه

 تار و پودش ابر

 دستهای سرد و بی احساس زمین

گونه های سرخ

قلب یخ بسته از سرما

اشک روی گونه اش

چون لولویی زیبا

نه دارد شاخساری یا که برگی

تا بپوشد

 نه گلزار و چمنزاری

آسمان

آرام

می دهد تکه های لباسش را

می کشد دستی به سر تا پای او

می شود زیبا هم اکنون

این عروس خفته ی سیاره ها